بابای من...

"به نام خدا ، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."
معلم که خنده اش گرفته بود ،پرید وسط حرف مهدی و گفت:
معلم که خنده اش گرفته بود ،پرید وسط حرف مهدی و گفت:
ببین مهدی جان! موضوع انشا این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین.
باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً ، پدر خودت چه کاره س؟
مهدی دست نحیفش را آرام بالا آورد: آقا اجازه!
شهید شده....
شهید شده....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 21:31 توسط یه سینه سوخته امیر المومنین
|
رهبر عزیزم